دانلود کن نورتون

بهترین مسابقات بوکس کن نورتون

من شکست نخورده بودم ، تنبیه شده بودم . خدا به خاطر اینکه من قوانین را رعایت نکرده بودم کمی مرا تنبیه کرد

 

http://www.filmsport.ir/wp-content/uploads/2014/03/li.png مجموعه استثنایی بهترین مسابقات بوکس کن نورتون

 

http://www.filmsport.ir/wp-content/uploads/2014/03/li.png همراه با حاشیه کامل   پشت صحنه ها و مصاحبه های پیش و بعد از مسابقه کن نورتون

 

http://www.filmsport.ir/wp-content/uploads/2014/03/li.pngاین مجموعه شامل بیش از ۱۰  حلقه فیلم است

 

http://www.filmsport.ir/wp-content/uploads/2014/03/li.pngبرای سفارش فیلم وکسب اطلاعات بیشتر با شماره های زیر تماس بگیرید :  ۰۹۱۹۶۳۸۳۱۳۶ ۰۹۱۱۹۱۹۹۰۹۳

 

http://www.filmsport.ir/wp-content/uploads/2014/03/li.pngتحویل دو روزه درب منزل                                                   http://www.filmsport.ir/wp-content/uploads/2014/03/li-hover.pngلیست کامل فیلم های بوکس

————————————————————————————————–———————–———————–

کن نورتون

 

کن نورتون فیلم بوکس کن نورتون مسابقات کن نورتون

برنده کن نورتون با رأی قاطع هیأت داوران   استادیوم منفجر شد و جیغ و فریادهای وحشتناکی بلند شد .    – « از ما شکست خوردی ».

به پایین نگاه کردم . سنگین ترین سفید پوستی را که تا آن موقع دیده بودم ، روی صندلی خود ایستاده بود و در حالیکه روزنامه ای را تکان میداد ، بر سرم نعره میکشید : «شکستش دادیم ، شکستش دادیم».

جو فریزیر ، نورتون را در آغوش کشید . او هم باشگاهی و یار تمرینی او بود.

مزۀ خونی را که رفته رفته در گلویم خشک میشد را چشیدم و درد صورت و شانه ام شدت گرفت.

گروهی از زنان سفید پوست در حالیکه پا به زمین می کوبیدند ، با تمام قوا فریاد می کشیدند : « حالا ببینیم کی از همه قویتره ؟ کی از همه قویتره ؟

احساس کردم که سرم میخواهد بترکد و داشتم به زمین می افتادم . درد سمت چپ فکم ، تقریبا تحمل ناپذیر بود. مردی که لباس آتش نشانی به تن داشت ، از صف پلیس عبور کرد و خود را به من رساند و گفت :«لاف زن ! فاتحه ات خوانده شد . فهمیدی ، فاتحه !

 با کمک پلیس وارد رختکن شدیم . با اینکه وارد رختکن شده بودیم ، باز جمعیت دست بردار نبود . همچنان در را هل میدادند . وقتی مطمئن شدند که صدای آنها به گوشم میرسید ، فریاد میزدند : حالا بگو ببینیم ، کی از همه قویتره ؟

بالاخره در بسته شد و آنجلو خسته و کوفته به آن تکیه داد . او نمیتوانست این همه خشم و نفرتی که در صدای آنها بود را باور کند.

کیلروی در حال جمع کردن روب دوشامبری بود که از شانه ام بر زمین افتاده بود . آن هدیه ای از الویس پریسلی ، خواننده مشهور راک بود . آنرا بعد از مبارزه با جو بوگنر به من هدیه کرد .

من عادت کرده بودم که ببینم نیمی از تماشاچیها ، صرف نظر از اینکه حریف من که بود ، با این امید به تماشای مسابقه می آمدند تا شکست مرا ببینند . بارها ناکامشان کرده بودم ، ولی حالا که به مراد خود رسیده بودند ، می خواستند حداکثر استفاده را ببرند.

از زمانی که فریزیر با یک هوک چپ موفق شد در ورزشگاه مدیسون اسکو گاردن مرا شکست دهد ، تا امروز دلیلی برای شادی نداشتند ، اما حالا این شکست برای آنها خیلی دلچسبتر بود ، زیرا اینجا دیگر غولهای شایسته بین المللی چون فریزیر و فورمن نبودند که مرا شکست دادند ، بلکه از یک بچه شکست خورده بودم.

چرا باختم ؟ به دور دوم مسابقه فکر میکردم که نورتون با ضربه چپ به فک من کوبید . دقیقا می دانستم که ضربه چه وقت فرود آمد . احساس کردم ناگهان چیزی شکست و خون توی گلویم ریخت . وقتی به گوشه رینگ بازگشتم ، از بوندینی و آجلو پرسیدم : چطور می فهمید که فکتان شکسته است ؟ بوندینی در حالیکه با دست نشان میداد گفت : وقتی اینطوری آنرا باز میکنی و صدای تق تق میشنوی یعنی فکت شکسته است . من آنرا باز کردم و صدای تق تق را شنیدم . درد شدیدی اطراف صورتم می پیچید . خونی را که در گلویم جمع شده بود ، تف کردم توی سطل و دهانم را شستم ، اما باز خون بیشتری فوران کرد. بوندینی گفت : اگه فکت شکسته باید مسابقه را متوقف کنیم . اما او میدانست که من قبول نمیکردم . سیزده دور دیگر در پیش بود و من میتوانستم برنده شوم .

قبل از اینکه زنگ زده شود بوندینی در گوشم زمزمه میکرد که شورتی در اتاق نشیمن مراقب اوضاع است . فقط یادت باشد که شورتی آن پایین ، پا روی پا انداخته و مواظب توست . آه ! در اتاق نشیمن ، پای تلویزیون نشسته و مواظب توست .شورتی نامی بود که بوندینی روی خدا گذاشته بود .

وقتی دکتر آمد پرسیدم : فکم شکسته ؟ بدجوری شکسته ؟ اما دکتر گفت : برای اطمینان باید عکسبرداری کرد و با دکتر پاچکو به آرامی شروع به صحبت کرد.

پرسیدم : بلیندا کجاست ؟ کسی چیزی نگفت تا اینکه بالاخره کاپیتان ژوزف یوسف گفت : در اتاق بغلی است . گفتم : برو بیارش اینجا !. او گفت : شوکه شده و در طبقه پایین است .

به طرف اتاقی که بلیندا آنجا بود رفتم . هر دو دکتر پشت سرم می آمدند . به تعداد کسانی که شکست مرا جشن گرفته بودند اضافه شده بود . با دیدن من غریو فریاد و هو و جنجالشان بلند شد که : « کار لاف زن تمام شد . نورتون کاکا سیاهه را شکست داد .» صبح آنروز نورتون یک کاکا سیاه مثل من بود ، اما حالا دیگر او امید بزرگ سفیدپوستان شده بود.هر کس میخواست به خاطر لاف زدنهایم از من انتقام بگیرد ، به مراد دلش رسیده بود.

بلیندا را به میز رختکن بسته بودند . در حالیکه سرش را به اینطرف وآنطرف می چرخاند ، بدنش را پیچ و تاب میداد و چنگ میزد و جیغ میکشید . سوزی گومز ، دوست مکزیکی بلیندا هم آنجا بود . او آمد و کنار من نشست . پرسیدم : چی شده ؟ سوزی گفت : نمیدانم ، درست زمانی که اعلام کردند نورتون برنده شده ، زد به سرش . قبل از مسابقه به من گفت که احساس بدی دارد. بعد از مسابقه سعی کردیم که به شما برسیم اما همه هل میدادند و تنه میزدند . بلیندا میخواست با جنگ و دعوا راه را باز کند . او یک پلیس را هم زد . یک بند فریاد میکشید : محمد علی کشته شد ! آنها او را کشتند !

بلیندا دو سال کاراته تمرین کرده بود و کمربند سیاه داشت . ما در سال ۱۹۶۷ وقتی او ۱۷ سال داشت و من در محرومیت به سرمی بردم با هم ازدواج کردیم .

پیشانی بلیندا را لمس کردم ، مثل کوره داغ بود. خم شدم و در گوشش زمزمه کردم : دختر زیبا اوضاع روبراه است و محمد علی هم صحیح و سالم اینجا پیش توست. همانطور که گریه میکرد ، گفت : محمد علی مرده ، او مرده !

دکترها سعی کردند که از او دورم کنند ، اما من آنقدر صبر کردم تا او آرام شد . دست آخر از سوزی خواهش کردم که با او به بیمارستان برود و بعد نتیجه را به من خبر دهد .

راهی بیمارستان کلارمونت شدیم و بعد از عکسبرداری پزشکان تشخیص دادند که فکم شکسته است . بعد از عمل دکتر گفت : حدود چهار ماه طول میکشد تا فکت خوب شود . سعی کردم حرف بزنم . دکتر لبخندی زد و گفت : آه ، بله ، برای مدتی فقط از میان دندانهایتان می توانید صحبت کنید . برای حرف زدن باید نیروی زیادی مصرف میکردم . گفتم : این دیگر بدترین مجازات است ، حالا دیگر واقعا باید حساب نورتون را برسم.

بعدازظهر دومین روز بستری شدنم ، کیلروی به من گفت که : ادی فوش مدیر نورتون تلفن کرده که نورتون میخواهد برای ادای احترام به پیش من بیاید ، اشکالی ندارد ؟

کاپیتان ژوزف با عصبانیت از جا پرید که : نورتون اینجا چه کار دارد ؟ بوندینی غرغرکنان سرش را تکان داد ، اما من گفتم : اجازه بدهید بیاید ! در این هیجده سالی که مشت زنی میکنم برای اولین بار است که برنده ای به دیدنم می آید.

وقتی پرستار فوش و نورتون را به داخل اتاق راهنمایی کرد ، ما طوری از مبارزه خودمان صحبت میکردیم که گویی بین دو نفر دیگه انجام شده بود نه ما . قبل از آنکه بروند ، فوش گفت که میخواهد عکسی با من و نورتون بگیرد . فقط برای آلبوم خانوادگی و بچه ها. بوندینی غرغرکنان گفت : ما اینجا عکس نمیگیریم . اما من اعتراضی نکردم . نورتون بالای تخت من ژست گرفت .

بعدها متوجه شدم که آلبوم خانوادگی فوش بهانه بود . فوش یک عکاس حرفه ای با خود آورده بود . نورتون و مدیرش کاری کردند که عکسها در نشریات جهان پخش شود . برنده و بازنده ، کسیکه فک محمد علی را شکسته حالا کنار او ایستاده بود . اشکالی نداشت ، از نظر من موضوع حل شده بود . حتی اگر مجانی هم مبارزه میکردم بایست با نورتون تسویه حساب میکردم .

من شکست نخورده بودم ، تنبیه شده بودم . خدا به خاطر اینکه من قوانین را رعایت نکرده بودم کمی مرا تنبیه کرد . من درست تمرین نکرده بودم و استراحت خوبی نداشتم و تمام شب را بازی کردم . مشت زنی یک حرفه جدی و خطرناک است که من آنرا دست کم گرفتم . خدا خواست مرا بیدار کند و مأموریتم را به من یادآوری نماید . حالا میدانم که پیروزیهای زیاد و آسان هم میتواند به اندازه شکستهای زیاد ، یک مشت زن را ضایع کند . از مبارزه با فریزیر به بعد ، من جیمی الیس ، بوستر ماتیس ، یورگن بلین و مک فاستر را به آسانی شکست دادم . وقتی شما اینطور پیاپی و راحت پیروز می شوید اصل قضیه را فراموش میکنید و خیال میکنید که همیشه پیروز خواهید شد .

وقتی که میخواستم بیمارستان را ترک کنم ، پرستارها یک بسته بزرگ نامه به من دادند که یکی از آنها توجه مرا جلب کرد . آنرا باز کردم و خواندم :

توپروانه ای هستی که بال ندارد

زنبوری هستی که نیش ندارد

دهان لاف زن تو برای همیشه بسته شد

امروز روز بزرگی برای آمریکاست

کارت تمام است

من با صدای بلند آن را برای پرستاران که تعجب کرده بودند ، خواندم . در این شعر چیزی بود که دوستش داشتم و آنرا چند بار خواندم : تو پروانه ای هستی که بال ندارد ، زنبوری هستی که نیش ندارد ،

شعر را تایپ کردم و روی دیوار محل تمرین خود چسباندم تا هر روز که تمرین کردم ، یادم باشد که پروانه باید بالها و زنبور باید نیش خود را به دست آورد.

مبارزه با نورتون خطرناکترین مبارزات زندگی من بود که می توانست مرا نابود کند . این مبارزه مجبورم کرد به درون خود نگاه کنم . قبلا بیشتر به بیرون نگاه میکردم و به مسائل اطراف توجه نداشتم و به آنها فکر میکردم . من شکست در مقابل فریزیر را باخت به حساب نمی آوردم . اما این شکست به من فهماند که پیروزیهای طولانی ممکن است مفهوم واقعیت را در ذهن مشت زن نابود کند . موقعی که میخواستم با فورمن بجنگم این مطلب را به یاد داشتم . فورمن مانند شیری که بیش از حد غذا خورده ، در حالیکه از پیروزیهای خود چاق و گنده شده و زیاد به خودش مطمئن بود ، بیرون نشسته بود و اشتهای قدیمی من هم برگشته بود . فقط کسب عنوان قهرمانی سنگین وزن بود که اشتهای مرا فرو می نشاند . چشم به راه مبارزه با فورمن بودم .

0 پاسخ

ارسال یک پاسخ

در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخ دهید